.سکوت کردم. فکرم را از پنجاه جهت متفاوت پرت کردم تا بتوانم تاثیر داستان را در ذهنم کم کنم. بتوانم تراژدی داستان را کمی محو تر جلوه بدهم. بتوانم خودم را که بیش از حد در جایگاه آن یکی زینبِ روز های خیلی
برف آمده. از اول هفته. روز تولد من قدری نشسته که ماشین حرکت نمیکند. از اینترپرایز جی ام سی غول سون سیتر را اجاره کرده ایم. نشسته بودیم در یکی از گران ترین ماشین هایی که روز های عادی هفته نگاهش هم نمیک
از شب تولدت این به یادگار بمونه که دیشب با هم بحثمون شد. تو و مامان. بعد من که طاقت دعوا ندارم با تو بحثم شد که صدات رو بیاری پایین. پس بعدش من و تو. بعد من و تو و مامان. و در نهایت تو و مامان. مامان